پارت نود و پنجم :
سجاد با خشم از پلهها پایین آمد؛ نگاه گاه و بیگاه افرادی که از کنجکاوی رویش خیره میشدند، دیگر ذرهای اذیتش نمیکرد. نه وقتی بوی خون در مشامش پیچیده بود. به محض پیدا کردن یک شیر آب، اول صورتش را شست و بعد با پیدا کردن یک میز خالی در نزدیکی مکان پارک ماشین؛ متوقف شد. آنقدر این مسیر طولانی را تند آمده بود که بدنش عرق کرده بود. نفسش بالا نمیآید؛ با حرص اولین پارچ آبی که دید را مستقیم سر ک
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣 بهترین کامنت
۱ ماه پیشمهسا
0سجاد به طلوع بگو تو به من خیانت کردی منم به تو خیانت میکنم
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
طلوع با اولین تیر می کشتش
۱ ماه پیشافشار
0به نظر من طلوع این کار رو کرد. حواس متین رو از سجاد. پرت کنه
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤔 فکر نمیکنم
۱ ماه پیشهستی
0ولی برام سوال بود فرشته کجاست..که پیداش شد👀
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😬 نخود هر اش
۱ ماه پیشهستی
0وای اگر طلوع ببینه این همه *** به سجاد رو..🥱🤣🤫
۱ ماه پیشهستی
0عه چرا سانسور کرد!!منظورم این همه توجه به سجاد بود
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره روی بعضی کلمات حساسه
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭 همه رو میکشه
۱ ماه پیشمهین
0چه قرارپیش بیاد ولی از این مطمئنیم که طلوع به خاطر سجاد اون کار رو کرد
۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فکر نکنم بخاطر سجاد کاری بکنه
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهسا
0خدا لعنت کنه این دخترا رو که میخوان دامن عفت یوزارسیف مارو لکه دار کنن